یکبار از تهران به قم آمده بودم. آن زمان بنزین کوپنی بود. چون محمد فرمانده بود، کوپن بنزین زیادی در اختیارش بود. وقتی میخواستم به تهران برگردم، رو به من کرد و گفت: «داداش! حالا که داری میری، ماشینات بنزین داره؟» …
او هم با وجود خستگی از مأموریت قبلی، بیدرنگ میپذیرد و راهی مأموریت جدید میشود. …
گفت: «پدر! ازت خواهشی دارم!» گفتم: «بگو» گفت: «من دعا میکنم، شما آمین بگید!» زیر لب چیزهایی زمزمه کرد و من هم گفتم: «خدایا! خواستههایش رو استجابت کن!» ابوالفضل گفت: «ان شاءالله!» بعد ادامه داد: «پدر! دوست دارم در مراسم شهادتم با اون صدایی که همیشه در گوشم طنیناندازه برام بخونی!»
یک نگاه به دور و برش کرد. از موتور پیاده شد و آن را روی جک گذاشت و بالای آن رفت و فریاد زد: الله اکبر و الله اکــــبر … اشهد ان لا اله الا الله … نه وقت اذان ظهر بود و نه اذان مغرب. هر کس آقا مجید رو نمیشناخت غش غش میخندید …
آن ساواکی هم بدون هیچ مقدمهای گلولهای را شلیک میکند که گلوله دقیقاً از قفل در عبور میکند و به پشت مادرم اصابت میکند و از پهلوی او خارج میشود. شدت گلوله به حدی بود که قسمت عمیقی از پشت و پهلوی مادرم را سوراخ کرده بود.
ما حسینوار وارد صحنه جنگ شدیم و حسینوار میجنگیم و حسینوار به شهادت میرسیم…